
![]()
سرِسازش نداری بامن ای طَّنازِ دعوایی
من ودرپایت افتادن تو و دعوایِ سرپایی
بود ترسیمِ اِستادن کنارِ جادۀِ فکرت
به تعبیری که میدانی یکی تصویرِرویایی
شنیدم زیرِ رگبارِ پولیگونِ هوسهایت
صدایِ بی گناهان می شود اعدامِ صحرایی
مر ا تا آنسویِ بحرِ تلاطم می بردبا خود
زجامِ مستیِ چشمت دوفنجان قهوه پیمایی
اتوبانِ جفاها را به زیرِ پایِ خود کردی
تصادف می کنی درآخرِ این خط به رسوایی
در آیینه تماشاکن هجومِ فوجِ مژگان را
که دریابی رهِ رسمِ جدیدِ جبهه آرایی
ببین برکولۀِ آهم نگاهی کن به احساسم
که باری راچنین بردن نمی شاید به تنهایی
به دستِ دیدگانِ تو اسیرِ موجِ رگبارم
چه دستوری مگردادی به این دزدانِ دریا یی
![]()
![]()
دراوجِ دیده قله ی شوری نمانده است
جایی برایِ پایِ غروری نمانده است
درتنگنای ظلمتِ آیینه هایِ کور
هنگامه ی درخشش نوری نمانده است
میدان تهی ز باور پیروزی صفاست
مردی زدودمانِ غیوری نمانده است
شدبسته گوشِ شهرِ شباهنگ مشغله
شعرمرا مسیر مروری نمانده است
درکُنجِ انزوایِ قفسهای بی صدا
آوازبالِ مرغِ جسوری نمانده است
سربازِ روزگار ظهورِ حماسه را
درمرز دیده رمز عبوری نمانده است
شرگشته همنشین مشاعر به شهرهوش
بگذر زخیروشر که شعوری نمانده است
بوی صفا زسفره ی ما دست شست ورفت
برپُختِ نانِ خنده تنوری نمانده است
کن تازه آبِ کهنه ی غلیانِ دیده را
درکُلکُلِ نگاهِ توشوری نمانده است
درروزگارِ غیبتِ احساس ازچه رو
فکری برایِ دورِظهوری نمانده است
نامد بهار وخنگِ خزان میکند خرام
برغنچه ها توانِ حضوری نمانده است
سه شنبه 8/4/1389
نورالله وثوق
![]()
![]()
برجِ بلندِ معرفتِ ماست پارسی
من از زبانِ حضرتِ دل تا شنیده ام
لفظی برایِ مردمِ فرداست پارسی
ای دشمنِ طراوتِ افسانه های عشق
شیرین ترین حکایت لیلاست پارسی
وی غافل از تشعشع سرچشمۀِ جمال
محبوبِ نازنینِ زلیخاست پارسی
تفسیرِ حسِّ ششم آنسوی معرفت
راویِّ آیه آیه ی معناست پارسی
هر حرکتش حماسۀِجان راشهادتی است
شاهنشهِ تمامی دلهاست پارسی
چون مثنوی دیده ای سلطان عارفان
خورشید و ماهِ عالمِ رؤیاست پارسی
دردِ روانِ نسلِ بشر را شناخته
آری پزشکِ حاذقِ دنیاست پارسی
د ارالشفای چشم و دلِ روزگار ماست
بر هرچه رنج و غصه مداواست پارسی
رایانه ی تفکر و کانالِ همدلِی است
با گردشِ زمانه همآواست پارسی
سریالی از درایتِ آزادگانِ شرق
تصویری از شهامتِ بالاست پارسی
سرهنگِ هنگِ فاتح فرهنگِ افتخار
سرباز رازِ میهنِ آباست پارسی
با آشتی معاشر و باجنگ در ستیز
در هر زمینه پایه ی پویاست پارسی
بر روی هرکه عاشقِ آغوشِ ز ندگی است
عینِ نگاهِ آیینه ها واست پارسی
دُرِّ دریِّ بحرِ معانیِ خلوت است
چشم و چراغِ خانه ای دریاست پارسی
شیراز را گرفته به نازش چنانکه باز
مسند نشین بلخ مُعَّلا ست پارسی
عطرِ فضایِ صبحِ نشابور ازو بلند
لطفِ غروب شامِ هریواست پارسی
لعلِ بدخش وگلشنِ غزنی ازان اوست
خارِ دوچشمِ خصمِ بخاراست پارسی
تنها نه زیب دفترِ سرمنشی ملل
با گوته آشنای اروپاست پارسی
بر کوریِ نگاهِ حسودان زمن بگو
روشنترین ستارۀِ زیباست پارسی


![]()
![]()
![]()
![]()
....القصه که ورد همگان گشته صدایم
آیینهی فریاد زمان گشته صدایم
زنهار مپندار که در خلوت اسرار
آوای فلان ابن فلان گشته صدایم
ترسی ز سرازیری خوکان جهان نیست
تا خسرو ملک یُمَگان گشته صدایم
آهنگ بلوغ سخنم را نشنیدی
بشنوکه چه اندازه جوان گشته صدایم
افتاده چنانچه به دهان همه مردم
نقل سر هر مجلس و خوان گشته صدایم
ازتک تک لعل لب شیرین دهنان پرس
در هر گذری ورد زبان گشته صدایم
از مرز زبان گرچه گذشته است ولیکن
هم سر حد احساس گران گشته صدایم
از ایل و تبارش نتوان گفت که عمریست
هر وسوسه را دشمن جان گشته صدایم
سرمستی موسیقی عشاق جهان است
در محفل دل رقص کنان گشته صدایم
همسنگر ویرانگر هر بی وطنی نیست
در کشور دل خط و نشان گشته صدایم
نورالله وثوق

![]()
![]()
مريد بهاران
![]()
![]()
بر قوم و بر قبيلهي باران سلام باد
بر شبنم و شكوفه و بر شاهد نشاط
بر سر دبير خيل هزاران سلام باد
نو روز را بهينه سخنگوي نو بهار
بر این سفير سلسله داران سلام باد
بر همسر نسيم سحر سرو سر فراز
بر آن بلند قامت دوران سلام با د
بر هر كه دل زدور زمستان بريده است
بر هر كه شد مريد بهاران سلام باد


